ددر رفتن عســـ♥ــــل
سلام دوستای گل خودم یه روز رفته بودیم گردش بیرون شهر اونجا یه رود خونه کوچولو بود که من و بابا مرتضی و بقیه افراد فامیل که اونجابودن داشتیم آب بازی میکردیم و سرتا پا خیس شده بودیم تو اون موقع خیلی کوچو لو بودی ما برای اینکهمریض نشی تورو تو آب نمی انداختبم که یهو پسر خاله علی گفت:(ولش کن هیچی نمیشه)و لباس هاتودرآورد و تو رو تو آب انداخت تو آنقدر خوشحال بودی که حتی موقع برگشتن تو رو نمی تونستیم از آب بیرونبیاریم و خدا رو شکر که مریض نشدی. تو راه خونه هم که خوابیدی گل نازم خب دیگه فعلا بای دوستای گلم ...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
9:05





